یک قلاده پلنگ با حمله شبانه به کشاورز ۶۰ ساله گلستانی در روستای پاسنگ بالا از توابع شهرستان مینو دشت او را از پای در آورد . (دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۷ - روزنامه ی همشهری)
این کشاورز دارای همسر و ۸ فرزند بوده که حالا از داشتن نعمت پدر محروم هستند . حالا ما دوست داران محیط زیست چه جوابــــی داریــــم ؟ البته می دانم اتفاق بسیار نادری است ٬ می دانم که تلفات ما در حوادثی که منشاء خطا که نه سهل انگاری انسانی دارند با این مورد اصلا قابل مقایسه نیست ولی این یک مورد کافی است که تمام روستا های گلستان و حومه ی آن از پلنگ کینه به دل بگیرند و هر جا که پلنگ دیدند اورا بکشند . اگر تا حالا بیم آن می رفت که روستائیان تنها دام های خود را از دست بدهند ٬ دیگر از بیم جانشان ممکن است پلنگ ها را شکار کنند! تعداد پلنگ ها خیلی محدود است . چگونه باید این تقابل را کاهش داد؟ آیا خسارت یا دیه یا هر چیز دیگری نظیر این ها به خانواده ی این کشاورز داده می شود؟ آیا می شود روستائیان را آموزش داد تا از خطر حمله ی پلنگ و گرگ و ... در امان بمانند؟ چه باید کرد؟ اگر زودتر چاره ای اندیشیده نشود باید با پلنگ و گرگ خداحافظی کنیم ...
عکس بالا پلنگ ایرانی و از این آدرس است http://www.pbase.com/image/32838520 با تشکر از آقای مجابی .
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:48  توسط کیارش یشایائی
|
آن هائی که مثل من در مرز چهل سالگی یا بالاتر هستند ممکن است هنوز هم تابلو ئی را که کنار جاده جاجرود بود و رویش نوشته بود شکارگاه سلطنتی به خاطر بیاورند . خجیر قدیمی ترین شکارگاه حفاظت شده سلطنتی در جهان است. از همان زمانی که اغا محمد خان تهران را پایتخت کرد. حالا پارک ملی است ٬ یک پارک ملی خسته از جور انسان ستمگر. ولی هنوز هم هست .
نگذارید خجیر بمیرد . نگذارید .
نوبتی هم باشد نوبت مظفرالدین شاه است که با پلنگی که در اطراف تهران شکار کرده عکس یادگاری بگیرد ! چیز دیگری ندارم که بگویم جز افسوس و حسرت .

یعنی می شود باز هم روزی در خجیر و سرخه حصار پلنگ را با چشم دید؟
مطالب مرتبط : پل صفوی ٬ پلنگ تهران ٬ فیلمبرداری در سرخه حصار
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:36  توسط کیارش یشایائی
|
مدتی بود افسوس می خوردم که نرسیده ام سریال حضرت یوسف را ببینم ! دیشب که بالاخره به دیدن این سریال نائل شدم دریافتم که چه بیهوده افسوس خورده ام . آن چه که آقای سلحشور فیلمش را ساخته اند نه روایت تورات است و احتمالا نه روایت قرآن. به عنوان نمونه در قسمت چهارم سریال حضرت یوسف خوابی را که دیده بود برای پدر و برادرانش تعریف نمود : یوسف و برادرانش چوبدستی های خود را در خاک فرو کردند ٬ چوبدستی حضرت یوسف تبدیل به درخت شد و بر بقیه ی چوبدستی ها سایه انداخت ! نمی دانم این روایت مال کجاست؟ روایت قرآن و سپس روایت تورات را بخوانید:
روایت قرآن : إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ یعنی: [ياد كن] زمانى را كه يوسف به پدرش گفت اى پدر من [در خواب] يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم . ديدم [آنها] براى من سجده مىكنند (سوره ی یوسف آیه ی4)
روایت تورات : اینک ما در مزرعه بافه ها می بستیم که ناگهان بافه ی من برپا شده ایستاد و بافه های شما گرد آمده به بافه ی من سجده کردند . ( سفر پیدایش باب سی و هفتم آیه ی ۷)
... اینک باز خوابی دیده ام که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند . (سفر پیدایش باب سی و هفتم آیه ی ۹)
در فیلم ٬خانه ی حضرت یوسف سنگی است ٬ در حالی که کلمه ی خیمه ی یعقوب در تورات مذکور است!
نمی دانم چطور این سریال با این همه مشاور فیلم نامه به این روز افتاده است؟!
بازی ها و دیالوگ نویسی و کارگردانی بسیار ضعیف هم از مشخصه های این سریال است .
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:18  توسط کیارش یشایائی
|
هنرمند گرامی خسرو شکیبائی از میان ما رفت .
نقش آفرین سریال مدرس و فیلم های کیمیا (محمد رضا درویش) ٬ هامون (داریوش مهرجوئی) و کاغذ بی خط ( ناصر تقوائی) و بسیاری دیگر از آثار برجسته ی سینمائی و سریال های تلویزیونی بدرود زندگی گفت . با شرکت پخشیران فیلم های کیمیا و هامون را داشت . بازی به یاد ماندنی و خاطره انگیزش در کیمیا را همیشه به یاد خواهیم داشت .
یادش گرامی باد .
اطلاغات بیشتر را می توانید اینجا بخوانید
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:58  توسط کیارش یشایائی
|
این عکس را حدود هفده سال پیش انداختم . خودم هم باورم نمی شود چگونه عمرمان گذشت . این اشارت ز جهان گذران ما را بس ! هنوز هم با همان دوربین هفده سال پیش عکس می گیرم . رفیق نیمه راه نبود و نبودیم !
این عکس را تقدیم می کنم به پدرم و مادرم به مناسبت روز پدر . جاده ی هراز اطراف پلور است . گمان نمی برم خودشان هم این عکس را دیده باشند . خداوند تا صدو بیست سالگی عمر با عزت بدهد به این پدر و مادر . آدم یکی را دارد که میداند از در نمی رانندش . روز پدر بر همه ی پدر ها مبارک . خدا کند یکی هم پیدا شود که به من تبریک بگوید .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:27  توسط کیارش یشایائی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:8  توسط کیارش یشایائی
|
انشاءالله قسمت همه ی خانم ها و آقایان ٬ علاقمندان محیط زیست ٬ طبیعت گردان و اکو توریست های عزیز بشود که این طوری طبیعت را بگردند . بدور از غرش ماشین های راه سازی ٬ سنگ شکن ها ٬ غلتک ها و هر چیز اعصاب خرد کن دیگر .
حالا خود را در چمنزاری مصفا زیر یک تک درخت و در کنار چشمه ی آبی خنک تصور کنید و اشعار بی نظیر زیر را بخوانید :
مشت خود از چشمه پر از آب کن سر به پی من نه و پرتاب کن
غصه نخور گر تن من خیس شد ر خت اتو کرده ی من کیس شد
نازک و تنگ است مرا پیرهن تر که شود نیک بچسبد به تن
پست و بلندی همه پیدا شود آن چه نهان است هویدا شود
راز پس پرده عیانت کند کشف بسی سر نهانت کند
گاه بکش دست به ابروی من گاه به هم زن سر گیسوی من
گاه بیا پیش که بوسی مرا رخ چو برم پیش تو واپس گرا
گه به لب کوه بر آریم "های" تا به دل کوه بپیچد صدای
سبزه نگر تازه به بار آمده صافی و پیوسته و روغن زده
سرسره ی فصل بهاران بود وز پی سر خوردن یاران بود
هم چو دو پروانه ی بی بال وپر داده عنان بر کف باد سحر
دست به هم داده ازآن سرخوریم گاه به هم گاه زهم بگذریم
بلکه ز اجرام زمین رد شویم هر دو یکی روح مجرد شویم
سیر نمائیم در آفاق نور از نظر مردم خاکی به دور
شکارچیان محترم توجه کنند ! اگر راست می گویید این جوری شکار کنید . صیاد پی صید دویدن که عادی است . شکارچی آن است که صید به دنبالش بدود .
خیز تو صیاد شو و من شکار من بدوم سر به پی من گذار
من نه شکارم که زتو رم کنم زحمت پای تو فراهم کنم
تیر بینداز که من از هوا گیرم و در سینه کنم جا به جا
من ز پی تیر تو هر سو دوم تیر تو هر سو رود آن سو روم
انشاءالله که گلگشت امروز خوش گذشته باشد ! هرچه باشد از قدیم گفته اند وصف العیش ٬ نصف العیش . نصفه ی دیگرش باشد طلبتان !
نور به قبر ایرج میرزا ببارد . این قطعات را از مثنوی زهره و منوچهر او برایتان انتخاب کردم . این اثر برداشت آزادی است از داستان ونوس و آدونیس اثر ویلیام شکسپیر . تابلوی بی نظیری از شعر فارسی است که متاسفانه با مرگ شاهزاده ایرج میرزا ناتمام ماند . ولی همین ناتمامش هم شاهکار است . بعضی ها خواستند کار را تکمیل کنند و ابیاتی را در ادامه سروده اند که با یک من سریش هم به آن نمی چسبد . همان ناتمامش بهتر است !
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:14  توسط کیارش یشایائی
|
سکونت یهودیان از قدمتی به قدمت خود کشور ایران برخوردار است . هنوز هم بعد از این همه موج های مهاجرت پی در پی ٬ در بین کشورهای خاورمیانه ایران از نظر جمعیت یهودیان اول محسوب می شود . خیلی از کشورهای منطقه که زمانی از مهمترین کشورهائی بوده که یهودیان در آن زندگی می کرده اند حالا از جمعیت یهودی تقریبا خالی است ولی هرچه هست کلیمیان هنوز هم در ایران زندگی می کنند و در شهرهای تهران ٬ شیراز ٬ اصفهان ٬ کرمانشاه از تعداد قابل توجه و تشکیلات جدی برخوردارند. در تعدادی از شهرهای دیگر مثل یزد و چند جای دیگر هم تعداد اندکی یهودی وجود . نمی دانم با کتاب عهد عتیق چقدر آشنائی دارید. این کتاب از اسفار پنج گانه به اضافه تعدادی از کتب انبیاء یهود تشکیل شده که معروف ترین آن ها کتاب استر (که آرامگاهش در ایران در همدان واقع است)مزامیر یعنی زبور داود ٬ غزل غزل های سلیمان ٬ دانیال نبی (که آرامگاهش در ایران در شوش واقع است) حبقوق یا به قول مسلمانان حیقوق ( که آرامگاهش در ایران در تویسرکان واقع است)٬ یشعیای نبی و تعدادی کتب دیگر از جمله تواریخ ایام ۱و۲ تشکیل شده است . بعد از این که بخت النصر معبد اول را که حضرت سلیمان بنا کرده بود ویران کرد ٬ بنی اسرائیل را به بابل به اسیری برد .و پس از این که کوروش بابل را تصرف کرد منشور آزادی بنی اسرائیل و ساخت معبد دوم را صادر کرد:
... خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کردو آن را نیزمرقوم داشت و گفت* کورش پادشاه فارس چنین می فرماید یهوه خدای آسمان ها تمامی ممالک زمین را به من داده است و او مرا امر فرمود تا خانه ای برای وی در اورشلیم که در یهودا است بنا نمایم پس کیست از شما از تمامی قوم او یهوه خدایش همراهش باشد و برود * (کتاب دوم تواریخ ایام باب سی و ششم آیات ۲۲و۲۳)
به غیر از این مورد در خیلی از جاهای دیگر هم نام بسیاری از پادشاهان هخامنشیان در تورات ذکر شده است . که شاید وقتی دیگر به آن ها هم رسیدیم .
عکس بالا را خودم در تخت جمشید انداختم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:3  توسط کیارش یشایائی
|
همیشه ده ٬ بیست ٬ اگرچه به ندرت اتفاق می افتاد سی و دست بالا چهل نفر به وبلاگ حقیر مراجعه می کردند . دوستانی که اگر چه حریف حجره و گرمابه و گلستان نیستیم اکثرشان را به نام می شناسم و همان ها هم مطالب من را دنبال می کردند . هیچ چیزی تغییر نکرده بود مثل هر روزه نامه ای در اینترنت فرستادم و منتظر همان دوستان همیشگی بودم که یک دفعه ناغافل دیدم ششصد نفر از این وبلاگ بازدید کرده اند . اگر دوتا شمارنده نگذاشته بودم حتم می کردم که چیزی اشتباه شده !
اما در این میان من بی خبر از همه جا محض این که یک شوخی با خانم جمشیدی کرده باشم عکسی را که ایشان در وبلاگ خود گذاشته بودند دور بر کردم ( یعنی دورش را بریدم ) و روی عکس تخت جمشید که خودم گرفته بودم مونتاژ کردم. چه اتهاماتی که به من زده نشد! البته این را به حساب لطف همه ی دوستان می گذارم که این همه موضوع را جدی گرفته اند ولی باور کنید موضوع به همین سادگی است . اصلا این عکس مال پست های قبلی است که آن جا توضیح داده بودم و فکر می کردم همه می دانند .به خانم جمشیدی هم گفته بودم نه یک بار بلکه دوبار و ایشان پاسخی ندادند به حساب رضایت گذاشتم . انتظار این همه مراجعه ی جدید را هم نداشتم . خیلی متاسفم٬ چه می دانستم استعداد حقیر یک شبه کشف می شود و سیل مراجعین به وبلاگ می ریزد!
تا پایان روز بیش از ۱۱۰۰ نفر از پست تلخ بنویس دیده بان بازدید کردند .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:14  توسط کیارش یشایائی
|
اینجا منجیل است . دیار بادهای سخت . شهر زیتون . شهر ساخته شده بر روی ویرانه های زلزله و شهر توربین های بادی . در آن زلزله ی مهیب شهر به کلی ویران شد ٬ خیلی ها زیر آوار ماندند و درگذشتند ٬ اما درختان زیتون ایستادند و ماندند تا باز به نسلی دیگر محصول و بار بدهند و زندگی بر روی ویرانه ها از نو آغاز شد .
اما این توربین های بادی هم که می بینید در سال های اخیر به این منطقه اضافه شده و تن به باد منطقه می سپارند تا برق تولید کنند . چند سال پیش به سفری رفتم . اول به مشکین شهر رفتم تا در جریان تولید انرژی زمین گرمائی قرار بگیرم . تفصیل آن را قبلا اینجا نوشته ام . بعد از آن جا بر گشتم و به
منجیل سر زدم و این توربین ها را دیدم و عکس گرفتم . سفر سبزی بود!
دور نیست که از یک سو منابع سوخت های فسیلی پایان بپذیرد و از سوی دیگر آلودگی ناشی از این سوخت ها محیط زیست را به چالشی جدی بطلبد . از چه انرژی می توان استفاده کرد؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:29  توسط کیارش یشایائی
|
دیده بان نوشت :
"چند روزی است كه نمی دونم چرا نمی تونم در وبلاگ بنویسم ،انگار خودم هم خسته شدم از این همه سیاهی و تاریكی كه طبیعت ایران را فرا گرفته است . هر روز و شب صدای زنگ تلفن ام كه بلند میشه ،فقط اخبار بد مخابره می شه . هیچ كس خبر خوب از هیچ جای این سرزمین به من نمیده ،خبرگزاری ها را می خونم ، باز هم همه جا خبر بد است . دریغ و صد دریغ از یك رخداد خوب . "
حالا وقت خسته شدن نیست دیده بان . عوامل این اعتراض های سبز به اندازه ی انگشتان یک دست هم نیست که اگر به احترام پیش کسوت ها شما را شاخص ترین آن ندانیم قطعا میتوانیم یکی از شاخص ترین ها بدانیم ! شاید اولین کسی که به شما گفت زیاد تلخ می نویسید خود من بودم . حالا تلخی بساط خود را نه تنها در محیط زیست و طبیعت که در همه ی مملکت گسترده است . کام همه تلخ شده است و کام شما که از اول تلخ بود تلخ تر ! گفتم نگوئید اعدام کنند . گفتم برای اعدام پنج نفر قاتل جنگلبان مظلوم که سر او را با تیغ موکت بری بریدند عجله نکنید اگرچه قانون مملکت باشد ٬ که جان ودیعه ی الهی است و تامل در گرفتن آن اولی . اما کامم تلخ شد ـ خیلی هم تلخ شد ـ که دیدم نوجوان هفده یا نوزده ساله را ( این یکی دو سال این قدر مهم نیست ) حتی بدون اطلاع خانواده اش ( از قرار تقریر روزنامه ی اعتماد ملی) دار زدند . کامم تلخ شد که دیدم پدری دختر خود را به خاطر تنها گمان بد می کشد یا از خود می راند . کامم تلخ شد که دیدم راننده ی سرویسی که مردم دختر و نور چشمشان را به او سپرده اند به دختر هفده ساله تجاوز می کند . کامم تلخ شد - بازهم خیلی تلخ شد- به خاطر فرشته های معصوم درودزن که آتش صورتشان را سوزاند ٬ خودم دو تا بچه دارم می دانم چه بر آدم می گذرد! کامم تلخ شد به خاطر کارگرانی که زیر آوار ماندند در سعادت آباد. کامم تلخ شد به خاطر مسافران اتوبوس که در جاده ی قم در گذشتند . کامم تلخ شد به خاطر این وضع وخیم اقتصاد که قرار بود بهتر شود و بدتر شد . کامم تلخ شد به خاطر این که قرار بود پول نفت سر سفره ی مردم بیاید و نیامد . کامم تلخ شد که حلقه ی محاصره ی خجیر و سرخه حصار این آخرین جزیره هائی که وحوش در آن ها زندگی می کنند هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود . کامم تلخ شد که به خاطر ۵۰۰ متر می خواهند تالاب انزلی را نابود کنند . کامم تلخ شد بخاطر دریاچه ی ارومیه ٬ کامم تلخ شد به خاطر سیوند ٬ کامم تلخ شد به خاطر گلستان و... کامم تلخ شد!
من هم مثل شما همه ی این تلخی ها را می بینم . اما هنوز فرصت هست .... این مطلبی را که می خواهم بگویم با خیال راحت می گویم . شاید هرگز هم یکدیگر را نبینیم ٬ نه من شما را می شناسم ٬ نه شما من را که بخواهد شائبه ی ریا و چاپلوسی بر آن مترتب شود و نه اصلا فقط برای شما می نویسم. برای همه ی نویسندگان محیط زیست می نویسم :
اگر من و خیلی ها خجیر را شناختیم ٬ سرخه حصار را شناختیم٬ گلستان را شناختیم ٬ حتی گور و قوچ و یوز را شناختیم و باور کردیم در ایران هنوز پلنگ غرش می کند . اگر جنگل های هیرکانی را شناختیم ٬ اگر دریاچه ی ارومیه را شناختیم و اگر به مسائل محیط زیست حساس شدیم ٬ به خاطر کوشش شما و همکارانتان بوده که در این مدت قلم زدید . بگذارید مردم - لا اقل آن ها که اهل مطالعه هستند - بخوانند و آشنا شوند . آدم خیلی وقت ها خسته می شود٬ نا امید می شود و حتی تا مرز
افسردگی می رود . باکی نیست ولی بدانید خیلی ها پشت سر شما و به امید شما روزنامه نگاران راه افتاده اند ... گرچه هنوز هم معتقدم چیزهای شیرینی هم برای نوشتن پیدا می شود ٬ که خود شما هم نوشته اید ٬ ولی اگر معتقدید حقیقت طبیعت ایران تلخ است ٬ تلخ بنویس . شرنگ هم در کاممان کنی می خوانیم ولی مبادا روزی که ننویسی! ما مرد این میدان نیستیم تو بنویس . خشم و دشنام هم لازم نیست ٬ عین همانی را که می بینی گزارش کن! این عکس را قبلا در وبلاگ گذاشتم . نمی دانم آن را دیدی یا نه . این را به شما تقدیم می کنم شاید کمی حالتت بهتر شد . /برگ سبزی است تحفه ی درویش / چه کند بی نوا ندارد بیش .
بعد التحریر :
۱) دوباره لازم است یاد آوری کنم عکس خانم جمشیدی را با این بچه میش که در بغل دارد کس دیگری از ایشان گرفته و من تنها عکس زمینه ی آن یعنی تخت جمشید را برداشتم بعد با فتو شاپ روی هم انداختم. گناه از من بود که فکر کردم همه ی کسانی که وبلاگ من را می خوانند لابد وبلاگ خانم جمشیدی را هم خوانده اند! همین عکس را در حالت دیگری اینجا هم می توانید ببینید . از خودشان اجازه گرفتم چیزی نگفتند علامت رضایت حساب کردم . کسانی که دوست دارند عکس اصلی را ببینند به اینجا بروند . خواهشمندم دیگر درباره ی عکس صحبت نکنید ! این سوژه را درز بگیرید و به سراغ مطالب دیگری بروید . ما از اول هم اعتباری نداشتیم که از دست برود!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:7  توسط کیارش یشایائی
|
همان پرنده ی دوست داشتنی را می گویم . همان که هر وقت سایه اش بر سر هر کس بیفتد اقبال به او رو می کند . مرغ افسانه ای نیست . یکی از کرکس هاست که ریش هم دارد . خوراک غالبش استخوان است که از فراز بلندی به زمین می اندازد و خرد می کند و می خورد.
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد
(سعدی)

در ایران هم زندگی می کند . در شرق و جنوب شرقی و همچنین پارک ملی لار . خیلی پرنده ی پر ابهتی است . یک نمونه ی تاکسیدرمی شده اش در موزه ی تاریخ طبیعی پردیسان موجود است . بروید و ببینید. یقین دارم حرفم را تایید خواهید کرد . بی جهت مرغ سعادت نمی خوانندش! آرم هواپیمائی ملی ایران هم هما است که زنده یاد ممیز طراحی کرده است . ملی جایش را به جمهوری اسلامی داد اما هما هنوز سر جایش نشسته است است !
سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند طلب از سایه ی میمون هما ئی بکنیم
(حافظ)
این هم از منطق الطیر عطار و ادعاهای همای مغرور!
| پیش جمع آمد همای سایه بخش |
|
خسروان را ظل او سرمایه بخش |
| زان همای بس همایون آمد او |
|
کز همه در همت افزون آمد او |
| گفت ای پرندگان بحر و بر |
|
من نیم مرغی چو مرغان دگر |
| همت عالیم در کار آمدست |
|
عزلت از خلقم پدیدار آمدست |
| نفس سگ را خوار دارم لاجرم |
|
عزت از من یافت افریدون و جم |
| پادشاهان سایه پرورد مناند |
|
بس گدای طبع نی مرد مناند |
| نفس سگ را استخوانی میدهم |
|
روح را زین سگ امانی میدهم |
| نفس را چون استخوان دادم مدام |
|
جان من زان یافت این عالی مقام |
| آنک شه خیزد ز ظل پر او |
|
چون توان پیچید سر از فر او |
| جمله را در پر او باید نشست |
|
تا ز ظلش ذرهای آید به دست |
| کی شود سیمرغ سرکش یار من |
|
بس بود خسرو نشانی کار من |

فقط از فهم یک چیز عاجزم . چطور می شود این همه پرنده ای معروف باشد و خیلی ها حقیقتا ندانند که چیست و بسیاری آن را مرغ افسانه ای پندارند ؟!
این هم عکس مجسمه ی هما ست در تخت جمشید . این عکس را هم خودم انداختم .
ای متولیان محیط زیست ! شما را به خدا قسم میدهم نگذارید سایه ی این مرغ سعادت از سرمان برود .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:18  توسط کیارش یشایائی
|
برخوردی که در این سال ها با اصحاب هنر و رسانه و قلم می شود این خاصیت را دارد که آدم قبل از این که کس دیگری مطلبش را سانسور یا ممیزی کند ٬ خودش این کار را انجام می دهد! این عادت تا آنجا پیش می رود که آدم مرتب توسن خیال را این سو و آن سو می دواند و هزار جور فکر و خیال می کند و خودش را جای فلان مقام و فلان مسئول می گذارد تا خدای ناکرده زبانم لال٬ قلمی به اشتباه رانده نشود! آن هائی که از راه نویسندگی امرار معاش می کنند و قلم صدتا یک قاز (به جهت مادی) به تخم چشمشان می زنند دیگر بدتر! با تمام این اوصاف سر آخر هم پیش می آید که سوتی بدهند و خر بیار و باقالی بار کن! بدتر از همه موقع خواندن مطالب دیگران هم این مرض در من عود میکند و در خیال می شوم مسئول ممیزی !
امروز مرغ سحر یادداشت روزنانه ی اعتماد را از آقای امین الله رشیدی می خواندم که مایه ی طنز هم داشت و مطلب بسیار خوبی بود . اول آقای امین الله رشیدی و بعد خدا از سر تقصیراتم بگذرند که می خواهم وسط عرایض چنین شخص مهمی تک مضراب بزنم . نوشته بودند:
...5- اين علاقه وافر مردم به رفتن به کنسرت ها و زيارت جمال بي مثال هنرمندان، از خواننده و نوازنده همانطور که معروض افتاد، بايستي موجب تشکر عميق هنرمندان از مردم باشد اما به نظر اين حقير از لحاظ آنکه اين التهاب به ديدار هنرمندان تا حدي فروکش کند و ملت براي خريد بليت از راه هاي مشکل و پر دست انداز از قبيل اينترنت و غيره به دردسر نيفتند، مسوولان رسمي موسيقي بايستي تدبيري انديشند. اجازه فرمايند چهره محبوب هنرمندان موسيقي به خصوص نوازندگان با آلات مربوطه شان به معرض تماشاي عموم گذارده شود ...
حتما باید می فرمودند با آلات موسیقی شان! این جوری که ایشان نوشته اند ممکن است ما در آینده از شنیدن صدای موسیقی شان هم محروم شویم! همین مانده بود که نوازندگان را با آلاتشان به معرض تماشای عموم بگذارند!!
بعدالتحریر: قرار بود مطالب این وبلاگ همه زیست محیطی باشد . باور کنید نمی شود ! نه سوادش را دارم نه طاقتش را! من هم آدمم . می خواهم برای دلم بنویسم. شاد میشوم . غمگین می شوم . دلم می گیرد . می خندم . گریه می کنم ٬ گریه ام هم آب نیست ! بعضی وقت ها در هر قطره ی اشک دریای غم موج می زند! ولی خیلی وقت هاهم گریه ام آب است! خلاصه آدمی هستم مثل همه ی شما که نه٬ بدتر از همه ی شما. قلبم نه طاقت ناراحتی دارد نه تاب تحمل شادی . باید این جا بنویسم که گاهی خالی شوم . گرچه شاید همین تعداد اندک خواننده از خواندن دلتنگی ها و ملولی های من بدشان بیاید. خلاصه حلالیت می طلبم . انگار کنید : آمد مگسی پدید و ناپیدا شد!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:15  توسط کیارش یشایائی
|
دیشب جشنواره ی منتقدان و نویسندگان سینمای ایران برگزار شد . جشنواره پرحجم و طولانی بود . ما فقط به بخش سی سال سینمای ایران می پردازیم که ماحصل آرای ۲۰۰ تن از منتقدان سینمائی است:
بازیگران برگزیده : عزت الله انتظامی ٬ پرویز پرستوئی ٬ خسرو شکیبائی ٬ رضا کیانیان ٬ فاطمه معتمد آریا
فیلمنامه نویسان برگزیده : بهرام بیضائی ٬ فرهاد توحیدی ٬ علی حاتمی
تهیه کنندگان برگزیده : مرتضی شایسته ٬ منوچهر محمدی ٬ مجید مدرسی
کارگردانان برگزیده : ابراهیم حاتمی کیا ٬ رضا میر کریمی ٬ مجید مجیدی ٬ کمال تبریزی ٬ رسول صدر عاملی ٬ کیومرث پور احمد ٬ مسعود کیمیائی
بهترین فیلم ها : آژانس شیشه ای به تهیه کنندگی مهدی کریمی ٬ بچه های آسمان به تهیه کنندگی مجید مجیدی ٬ مادر به تهیه کنندگی مرتضی شایسته ٬ ناخدا خورشیدبه تهیه کنندگی هارون یشایائی ٬ هامون به تهیه کنندگی هارون یشایائی
منتقدان که یادشان رفت ! خودمان از آقای داریوش مهرجوئی و ناصر تقوائی یادی کردیم .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:35  توسط کیارش یشایائی
|
دهه ی شست ٬ دهه ی طلائی سینمای ایران بود. شاید دیگر هرگز تکرار نشود . نه حال و هوا ٬ حال و هوای آن موقع است ٬ نه پول ها مثل آن وقت ها برکت دارد و از همه بدتر نه آدم ها ٬ آدم های آن موقع هستند .
کم نیستند آثار درخشانی که نام پر افتخار شرکت پخشیران را با خود -به قول روزنامه نگارها- یدک می کشند ٬ ولی اگر شرکت پخشیران تنها همین ناخدا خورشید را هم ساخته بود کافی بود برای این که تا وقتی پا برجاست سر خود را بالا بگیرد! این فیلم برداشت آزادی از کتاب داشتن و نداشتن ارنست همینگوی است و آن چنان در فضای بندر لنگه جا افتاده که آدم باورش نمی شود . تهیه کننده ٬ اول کس دیگری بود و بعد از این که زیر کار زه زد شرکت پخشیران کار را تحویل گرفت که طبعا مشکلاتش خیلی بیشتر از چیزی شد که اگر از اول خودمان شروع می کردیم .
از کارگردانی ناصر تقوائی بگویم یا از بازی داریوش ارجمند یا بازی پور صمیمی که واقعا خیلی از اوقات با مردم بومی اشتباه گرفته می شد؟! از فیلمبرداری بگویم یا ... (کار فیلم کار گروهی است و بی وفائی است که اسم بعضی ها گفته نمی شود) تنها چیزی که قطعا می گویم این است که دیگر هنر پیشه گان این فیلم هرگز در ابعادی که در فیلم ناخدا خورشید ظاهر شده بودند دیده نشدند . هیچ کدامشان !
حالا از آن روزها خاطره های کم رنگی باقی مانده است ولی ناخدا همچنان نسل به نسل تاثیر گذار است . یاد مرتضی ممیز زنده باد ! تا بود او بود که برای فیلم های ما پوستر طراحی می کرد . این پوستر را هم او طراحی کرده است . كجائي ناخدا ؟!
بعدالتحرير: فيلم ديوار براي اكران آماده مي شود . آخرين كـــاري كه داريم روي آن مي كنيم عنوان بندي (تيتراژ) است . البته قرار بود اسم ها روي سياهي برود كه فكر كرديم اين همه وقت و هزينه كرديم بگذار كار يك تيتراژ درست و حسابي داشته باشد كه چيزي كه تماشاچي در لحظه ي اول مي بيند همين است!
عين زن هاي حامله اي شده ام كه براي پايين گذاشتن بار خود روزشماري مي كنند ! خدا كند اين چند روز هم بگذرد راحت شويم . ديوار بعد از زن ها فرشته اند اكران ميشود .
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط کیارش یشایائی
|

اگر در نامه ی پیشین چیزی نگفتند ٬ می ترسم این دفعه را حمل بر جسارت کنند ! ولی باور کنید فراموش کرده بودم چنین عکسی از تخت جمشید انداخته ام. دنبال چیز دیگری بودم این را پیدا کردم. این تصویر آن قدر جالب شد که آرزو کردم کاش به جای قبلی این را گذاشته بودم . بعد گفتم چه عیبی دارد دوتا عکس بگذارم؟! بگذار خانم جمشیدی دوبار به تخت جمشید برود! عکس زمینه را خودم انداختم. از این بهتر می شد جور بیاید؟ انگار از روی عکس خانم جمشیدی حجاری کرده اند.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:46  توسط کیارش یشایائی
|
تماشای مسابقه ی فوتبال را دوست دارم . به خصوص که به علتی به یکی از طرفین بازی تعلق خاطر داشته باشم . هر شب برای تماشای مسابقه ی فوتبال پای تاویزیون می نشینم . اما سر و همسر می دانند که هر وقت می گویم امشب باید فوتبال تماشا کنم یعنی امشب جلوی تلویزون خواهم خوابید!
اما بازی دیشب ورای این حرف ها بود . نه این که اصلا نخوابیده باشم به قاعده ی یک ساعتی خوابیدم ! اگرچه خود من متوجه ی این چرت مختصر نشدم ٬ متعلقه ی گرامی گوشزد کردند که اگر خوابم می آید بی خود برق را نسوزانم و همین حالا بروم بخوابم و اگر پول اضافی برای سوزاندن و اسراف برق دارم ٬ به جای واریز کردن به حساب دولت مهر پرور و عدالت گستر٬ به ایشان تقدیم کنم! راست می گفت! او از نظر اقتصادی و من از منظر زیست محیطی دیدم که به هر حال حق با اوست . به هر جان کندنی بود خواب را از چشمانم راندم و مسابقه ی فوتبال را تماشا کردم . خوب جائی بیدار شدم ! تا نشستم آلمان گل دومش را به ترکیه زد که به نظر من تقصیر دروازه بان ترک بود . عجب بازی بود! ترک ها که تا حالا مردان دقیقه ی نود بودند این بار هم با یک گل زیبا در دقیقه ی هشتاد وپنج بازی را مساوی کردند . اما ژرمن ها این بار روی دست ترک ها توپ را در دقیقه ی نود به تور دروازه دوختند و استادیوم یک پارچه آتش شد ! خانم آنجلا مرکل که دلش می خواست صدر اعظم نبود و همانجا می رقصید ... یک دفعه تصاویر قطع شد و عادل فردوسی پور و مزدک میرزائی لابد به دستور کارگردان برنامه( که به وسیله گوشی توی گوششان حرف می زد) گفتند که تصاویر از مبدا قطع شده و آن قدر تکرار کردند که حتم پیدا کردم دروغ می گویند . (گناهی متوجه ی این دو گزارشگر خوب ما نیست ٬ گناهش به گردن کارگردان برنامه) و بعد که مثلا ارتباط برقرار شد و مانده ی بازی را دیدم شک ام تبدیل به یقین شد . کسی که نفهمید برای چه تصاویر قطع شده خواجه حافظ شیرازی بود ./ به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد / که نهان شدستم این جا مکنیدم آشکارا!/ بابا والله ما هم دل داریم٬ بگذارید ببینیم و فیض ببریم! /صبح بدین خرمی و این چمن / با چمن آرا صنمی همچون من !(منظورم از من اوست که در عکس است نه من!) /حیف نباشد که گرانی کنی/صابری و سخت کمانی کنی/ عجب گیری کردیم! بخت ما هم اگر بخت بود ...
هر دو تیم ترکیه و آلمان را به خاطر این بازی می ستایم!
بعدالتحریر :
روزگار بی مروتی است. مدت هاست از دوستان بی خبر که نه ولی هیچ کدام را ندیده ام. در عین قربت در غربت هستم٬ در جمع تنها و دلم جای دیگر! در تنهائی ملول . از دست خودم کجا بگریزم! خداوند انشاءالله هر چه زودتر کسالت پدر آقای فرهادی نیا را مرتفع نماید . برای بقیه ی دوستان آرزوی سلامتی دارم .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:26  توسط کیارش یشایائی
|
در میان مطالب این وبلاگ مطالب تاریخی آن از طرفداران بیشتری برخوردار است . (یعنی یکی از دوستان محض خالی نبودن عریضه و این که تفقدی از ما کرده باشد ٬ گفت : من طرفدار بخش تاریخی مطالب شما هستم . ماهم سفت وسخت به ریش گرفتیم!)
به هر حال امروز یک مطلب می خواهم بنویسم راجع به شیرخانه یا همان باغ وحش دوشان تپه. قبلا راجع به علاقه ی ناصرالدین شاه به شکار زیاد مطلب نوشتم. یکی دیگر از سرگرمی های ناصرالدین شاه باغ وحش یا به قول اعتمادالسلطنه شیرخانه ی دوشان تپه بود . در این باغ وحش تعدادی از شیرهای فارس که یال و کوپال شان نسبت به پسرعموهای آفریقائی شان کم پشت تر است ( یعنی بود!) نگهداری می شدند. همچنین تعدادی از ببرهای مازندران که حالا هر دو گونه منقرض شده اند . فقط یک دویست تائی شیر ایرانی در هند زندگی می کنند .
به هر حال این باغ وحش و اصلا شکارگاه دوشان تپه خیلی مورد علاقه ی ناصرالدین شاه بود . به طوری که اولین جاده ی شوسه ی تهران ( و ایران) دارالخلافه را به دوشان تپه وصل می کرد . وقتی یکی از شیرها هم در این باغ وحش توله هائی بدنیا آورد یک خط اختصاصی تلگراف از کاخ به باجه ای که مقابل قفس شیرها ساخته شده بود برقرار گردید ! یکی از سرگرمی های شاه هم این بود که صحنه ای از شکار شیرها را ببیند . از خاطرات اعتمادالسلطنه بخوانید:
دیروز از عجایب این بود وقتی که شیر و گاو را به هم انداخته بودند٬ ملیجک بیلی از عمله جات که کار می کردند گرفته بود دم پله ایستاده بود که اگر شیر بالا بیاید و بخواهد خدای نکرده به وجود مبارک پادشاه صدمه برساند او با بیل مدافعه نماید!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:35  توسط کیارش یشایائی
|
خیلی معذرت می خواهم که عکس خانم جمشیدی را دستکاری کردم . عکس زمینه را خودم انداختم .
تا حالا برایتان پیش آمده که مجبور باشید گوش به زنگ ولی بیکار یک جا بنشینید ؟ امروز از آن روزها است !
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:24  توسط کیارش یشایائی
|
گــــویند مرا چــــو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت
شب ها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت
خندید چو غنچه بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
این شعر سروده ی ایرج میرزاست و یکی از بهترین اشعار او . ایرج میرزا استاد سرودن شعر با زبان محاوره و بدور از فضل فروشی های رایج شعرا ست البته با وزن وقافیه ای بسیار محکم . هفته ی پیش در ظهیرالدوله بر مزارش بودم .حال مغضوب است . خیلی هم مغضوب است . آن قدر مغضوب است که او را از تاریخ ادبیات ایران حذف کرده اند . لابد به خاطر شعری مثل این :
زن کالژ دیده رفته فاکولته اگر آید به یش تو دکلته
چو در وی عفت وآزرم بینی تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است خیال بد در او کردن خیال است
یا :
خدایا تا کی این مردان به خوابند زنان تا کی گرفتار حجابند
چرا در پرده باید طلعت یار خدایا زین معما پرده بردار
امروز روز مادر است . قطعه بالا را تقدیم می کنم به همه ی مادران به خصوص مادر خودم . به همسرم هم اگرچه نگار بی معرفت و بد عهدی است بالاخره مادر است . من هم هر چقدر مادری کرده باشم بالاخره او مادر است . البته شعر و ادبیات و دعا را همه بلدند . لابد باید دستی هم به جیب ببریم و یک هدیه ی بخریم و او هم مثل همیشه ... بگذریم!
عکس روبرو همسرم است و دختر کوچکم که حالا کلاس سوم میرود . خزر شهر است . خود گردن شکسته ام انداختم ! خودش که می دانم نمی خواند امیدوارم برایش تعریف کنند ! / ببند ایرج از این اظهار غم دم /که غمگین می کنی خواننده را هم/. ایرج میرزا روی مزارش نوشته(یعنی داده نوشته اند!) /گاهی از من به سخن یاد کنید/ در دل خاک دلم شاد کنید/ امیدوارم روحش از ما شاد شده باشد . دل زندگان را که شاد نکردیم اقلا روح مردگان را شاد کنیم!
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد (حافظ)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:23  توسط کیارش یشایائی
|
این روزها ( یعنی از دو سال پیش به این سو !) به مناسبتی ناگزیر از زیر و رو کردن مدارک قدیمی شرکت بودم (یعنی مدارک مربوط به سال های ۱۳۴۵ به این سو!) . کارهائی بود که انجامشان سال ها معلق مانده بود باید به سرانجام می رسید ٬ که رسید و شکر خدا دست خالی نماندیم !
انبوهی از کاغذ و مدارک اضافه از سال های فوق الذکر بیرون ریخته شد و چه خاطراتی که همراه این ها نرفت. از همان زمانی که اسم شرکت تبلی فیلم بود. من نسل دوم بودم و شاید برای من خاطره نباشد اما می دانم برای خیلی ها خاطره بود و هست! اسم و امضاهائی مثل بیژن جزنی ٬ منوچهر کلانتری ٬ محمد علی شیوائی (کاکو) ٬ منوچهر مسعودی ٬ اسحق فنزی٬ بگیر و بیا تا اسامی مثل عزت الله انتظامی ٬ علی نصیریان ٬ داود رشیدی ٬ حسین سرشار ٬ ناصر تقوائی ٬ داریوش مهرجوئی ٬ فریدون ناصری و... برای چه کسی خاطره نیست؟!
تعدادی از مدارک را به موزه سینما دادیم٬ انبوهی را دور ریختیم و آن هائی را که جنبه ی اسناد داشت و هنوز هم استفاده می کنیم نگه داشتیم .
یکی دو روز پیش عکس جوانی محمد علی شیوائی (کاکو) را دیدم . نقش ها می مانند و نقاش ها می روند . خیلی بی وفاست این دنیا! کاکو نقاش بود . شاید عامه ی مردم او را نشناسند ٬ اما قطعا خیلی از هنرمندان با او آشنا هستند . بعضی به او پیکاسوی ایران می گویند . (من نقاشی سرم نمیشود ٬ مسئولیتش بر عهده ی آن که گفته است . ) تحصیل کرده ی مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس بود . بعد از باز گشت به ایران در روستائی اطراف شیراز زندگی می کرد. متولد شیراز بود و لهجه ی غلیظ شیرازی داشت . مثل خیلی از هنرمندان تنگدست ولی باصفا. یاد خاطره ای از او افتادم . شاید یکی دو سال قبل از فوتش ( خیلی سال نیست که فوت کرده ٬ شاید دو یا سه سال) در یک نمایشگاه آثارش را برای فروش گذاشته بود . این جور گالری ها معمولا مشتری خود رادارند و چندتا از این مشتری ها آمده بودند . در این میان یک نفر از جوان های تازه به دوران رسیده هم آمده بود و شده بود موی دماغ کاکو که استاد خیلی ها می گویند آثار ما مثل بچه های ما هستند و ما آن ها را نمی فروشیم ٬ شما چه طور؟
بیچاره کاکو بعد از نود و بوقی می خواست صنار و سه شاهی کاسبی کند بدهد دست زن و بچه اش که این سر خر ترکیده بود و شده بود خرمگس معرکه ! یکی دو بار جوابش را نداد بلکه ول کند ٬ ولی وقتی دید طرف ول نمی کند با همان لهجه شیرازی گفت : بچه که بزرگ شد باید بره تو اجتماع دنبال کارش! خدا رحمت کند رفتگان را و عمر ماندگان دراز باد .

نمی دانم چرا خاطراتش را نمی نویسد . یک بار که داشت یکی از آن ها را تعریف می کرد دیدم اشک توی چشمش حلقه زده بود و بی دلیل مقاومت می کرد که گریه نکند !
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 10:19  توسط کیارش یشایائی
|

قبلا درباره ی جشنواره ی Taormina نوشته ام . فیلم را برای شرکت در این جشنواره انتخاب کردند . ولی برای دریافت کپی اصلی خیلی دیر خبر دادند . ویزا نتوانستیم بگیریم و کپی اصلی را هم خیلی دیر فرستادیم . آن قدر دیر که به جشنواره نرسید و مجبور شدند نسخه ی DVD را که کیفیت بدی داشت نمایش دهند . البته چون صدور پروانه هم خیلی به درازا کشیده بود برای اصلاحات نهائی فیلم دیر دست به کار شدیم و به علت خیلی از مسائل دیگرهم که گفتنش مثنوی را هفتاد من کاغد می کند کپی اصلی به جشنواره نرسید و همان DVD را نمایش دادند ! (تنها حسن DVD این بود زیرنویس داشت)
خوشبختانه با همین کیفیت استقبال خیلی خوبی از فیلم شد . امشب جوایز را توزیع می کنند ٬ تا ببینیم چه شود !
نه ما توانستیم ویزا بگیریم نه کارگردان ! این بود که پسر عمه ی عزیزمان که قبلا هم ذکر خیری ازشان کردیم قبول زحمت فرمودند و به Taormina رفتند که فیلم یتیم نماند . خیلی از ایشان سپاسگزاریم که رنج این سفر را قبول کردند . از خانم مونیکا هم تشکر می کنم که همین که این وبلاگ را خواندند و دیدند گیر زیر نویس هستیم تلفن کردند و برای کمک اعلام آمادگی کردند . از همه ی دست اندر کاران جشنواره به ویژه خانم دبورا یانگ رئیس محترم این جشنواره و همه ی کارکنان محترم آن که با بزرگواری از تمام کوتاهی ها و تاخیر های ما گذشتند سپاسگزاریم .
شرح عکس : خانم دبورا یانگ رئیس جشنواره
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:54  توسط کیارش یشایائی
|